مدیریت. موفقیت. داستان کوتاه. شعر و...
به نام دوست که هر چه داریم از اوست

با سلام خدمت دوستان عزیز

در ادامه مطلب دو داستان کوتاه اما جالب گذاشته ام که اگر با تفکر خوانده شود می تواند راهنمای خوبی برای ما در بسیاری از کارهایمان باشد.

داستان صرفا برای خواندن و عبور کردن نیست، باید از جملات کلیدی و راهنمایی هایش درس گرفت. امیدوارم این دو داستان هم بتواند رسالت خود را انجام دهد.

دوستان گرامی لطفا پس از خواندن مطالب بنده را از نظرات خود مطلع کنید. نظرات کمی در مورد مطالب گذاشته می شود که از نظر بنده می تواند دو حالت داشته باشد: یکی اینکه: مطالب پر است از ایراد و کاملا بدون استفاده، که امیدوارم این گونه نباشد. و دوم اینکه آنقدر خوب است که دیگر حرفی برای گفتن نمی گذارند، که مطمئنم اینگونه نیست.

پس من منتظر نظرات خوب دوستان هستم.

با تشکر : ک . ا


بــهــتـــريــــن شمشيرزن کيست؟

جنگجويی از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو.
سنگی آنجاست . به سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم . سنگ پاسخ نمی دهد .
استاد گفت: خوب پس با شمشيرت به آن حمله کن .
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نم  کنم . شمشيرم می شکند .
و اگر با دست هايم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمی می شوند، و هيچ اثری روی سنگ نمی گذارند.
من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:
بهترين شمشيرزن به آن سنگ مي ماند، بی آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان می دهد که هيچ کس نمی تواند بر او غلبه کند!

--------------------------------------------------------------------------------
خـــدا و آرايـشــگـر!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوی جالبی بين آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسيدند
آرايشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسيد: چرا باور نمی کنی؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروی تا ببينی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردی را ديد با موهای بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفی ميزنی؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم. همين الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردی که بيرون است با موهای بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمی شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!

 




تاریخ: دوشنبه 20 تیر 1390
ارسال توسط dabiransite

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران