مدیریت. موفقیت. داستان کوتاه. شعر و...
به نام دوست که هر چه داریم از اوست

پايين وبالا

برگرفته شده از كتاب: مثل يك ناجي

تو مرا بردي تا اوج . من از بلندي مي ترسيدم و نمي خواستم همراهت بيايم . وقتي تنهايم گذاشتي و از من دور شدي، وحشت تمام وجودم را گرفت.

مي خواستم برگردم. اما ناگهان چشمم به پايين افتاد.


تكاپوي بي وقفه آدمكها را ديدم. ديدم كه به گروههاي چند نفري تقسيم شده و در فضايي تنگ و تار دور هم جمع شده بودند. بالا و پايين مي پريدند و خود را به در و ديوار مي زدند. از خود بيخود مي شدند. عده از آدمكها پايشان را روي دوش بعضي ديگر گذاشته بودند. نبرد نابرابر سنگ و گلوله و دستهايي كه به سهت آسمان بلند بود را ديدم.

انگار آن پايين خيلي ترسناك بود. بعد از آن تمام تلاشم را به كار بردم. خيلي سخت بود، اما توانستم.

حالا كه پرواز را ياد گرفتم، هميشه نگرانم مبادا به دنياي آدمكها سقوط كنم.




تاریخ: سه‌شنبه 09 خرداد 1391
ارسال توسط dabiransite

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران